|
/* /*]]>*/ يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه شهري بود پر از ادماي جورواجور و رنگا رنگ ،بعضياشون خاكستري بعضياشون مشكي اما بودن ادمايي كه سفيد بودن.يه دختري بود كه خيلي شيطون بود،هيچ كي نمي تونست دلش و بدزده بس كه كاكتوس بود،گذشت و گذشت تا يه روز وقتي داشت اتيش مي سوزوند با يكي از همون ادماي سفيد اشنا شد! اولش ساده گرفتش مي گفت امكان نداره دلم سـُر بخوره و بره پيش يكي ديگه اما يهو كه به خودش اومد ديد اي دل غافل سُر كه خورده هيچ جدي جدي عاشقم شده ،عاشقه همون ادمه كه از قبيله ي خاكستريا نبود ،بازم گذشت يه روز كه داشت به مسافرش فكر ميكرد، به اينكه اگه خودش نخواد كه باشه! به اينكه خودش بخواد كه بره...! به اينكه اگه نباشه چي ميشه؟يكي اومد و گفت : نميشه...! نميشه كه دوسش داشته باشي ! كلا" به تيريپت نميخوره اين كارا...! چاره اي جز پذيرفتن نداشت . تنهاييش و قبول كرد...اما ميدونست بلاخره يه روزي مياد كه دوباره مسافرش و ميبينه. همونم شد...دوباره يكي شدن دوباره از نو شروع كردن ولي اينبار همراهش يه ترسي بود.ترس از دست دادن ! اخه يه بار طعمش و چشيده بودن .يه كم ميونشون دعوا هم بود ولي هنوز هم و دوست داشتن مثل روز اول ،جالب اينجا بود كه هر دو مي دونستن چقدر هم و دوست دارن ولي انكار مي كردن دوست داشتن هم و .....انگار از علاقه ي طفشون خبر نداشتن ...! ديگه كم كم شده بودن دنياي هم ! دختره خيلي با مردم اطرافش مشكل داشت يكم ديونه بود...ديونه ي مسافرش ! مي ترسيد يكي ديگه مسافرش و ارزو كنه ...ولي بازم نميگفت دوسش داره ،هي ثانيه ها گذشت و گذشت و دختر غرق شد تو ثانيه هاي پر از مسافرش ...اونقدر كه از همه چي غافل شد، يهو نميدونم چي شد كه يه دستي اومدو بينشون ديوار كشيد، كه از هم غافل شدن،هنوز هم و مي خواستن ولي نمي دونستن چه طوري اين حصار و بردارن اينطوري شد كه ادامه دادن فكر مي كردن مي تونن حصار و از بين ببرن ولي نشد ! روزگار سر ناسازگاري داشت هرچي ميرفتن مي خوردن به بن بست...اونقدر به بن بست خوردن كه خسته شدن، دوست داستنشون يادشون رفت ، يادشون رفت كه يه زماني دنياي هم بودن ،اخرشم با هم تا سر همون بن بست اخر اومدن اما ديگه با هم ادامه ندادن هر كي تو دنياي خودش تنها شد.... حالا از اون زمان گذشته، همه چي عوض شده ،حالا اون دختر امده تا با همه چي خداحافظي كنه.... خداحافظي با همه ي اون حسايي كه يه زماني واسش مقدس بود اما الان خيلي فرق ميكنه....خداحاففظي با فكرت...خيالت... با يادت... با .ثانيه هايي كه همشون پر از تو بودن.... با شبايي كه همشون به ياد تو ميگذشت ....با دوست داشتنت كه واسم با ارزش بود...با خودت كه واسم خيلي عزيز بودي ....اون موقع تو خواستي كه اينجوري شه اما الان اين منم كه ديگه نمي خوام خاطراتت واسم تداعي بشه اينبار اين منم كه ميخوام با هرچي كه اخرش به تو ختم ميشه خدافظي كنم و فراموشت كنم...بعد از اين همه مدت تازه تصميم گرفتم كه فراموشت كنم جالبه نه؟!؟!؟!؟! به منم حق بده...حق دارم از گذشته ها بيام بيرن...راستي تا يادم نرفته بگم:يادته يه دفعه راجع به خط هاي متقاطع گفتم؟ نه يادت نيست....گفتم خيلي خوبه كه مثل خط هاي متقاطع نيستيم كه يه لحظه به هم ميرسن و بعد واسه هميشه از هم دور تر و دور تر ميشن!!!!خواستم به اشتباهم اعتراف كنم....ديدي اشتباه ميكردم ؟يه لحظه به هم رسيديم بعد مثل غريبه ها هر لحظه از هم دور تر و دور تر شديم و رسيديم به اينجا......خداحافظ مسافر غريبم
_ترانه گفت:نسيم اذيت مي شي! ،گفت :نسيم بيخيالش،ياسي گفت:خودشو زده به خريت، حالم واقعا" زار بو د....سعي كردم به روم نيارم،لبخند مي زدم ولي ترانه گفت:نسيم امشب فيلم تنهايي رو ببين!مناسبه حالته!!!!! عجبا اين همه نقاب رو رو صورتم تحمل كردم تا نفهمين اين تو چي ميگذره بازم فهميدي؟!؟!؟!؟يه جاي فيلم دختره برگشت گفت مرگ چقدر دردناكه!جواب شنيد:زندگي كردن خيلي دردناك تر از مردن!!!!! بايد عادت مي كردم كه بهش عادت نكنم.... حرفاش سرد بود!يه چيزي تو گلوم گير كرده بود !بهش مي گفتن بغض!يه بار ديگه ام بهم اعتماد كرد ولي بازم شرمندش شدم به خدا خيلي دل خوبي دارم كه با اين همه شيكستن هيچي بهم نميگه.... _نمي دونم چنتا رمضان ديگه بايد بگذره تا فراموشت كنم،هم تو رو هم خاطرات تكراريه هر روز بعد از فيلم اغمارو!!!!قرارايه هر روزمون بعد از فيلم اغما رو يادته؟اون روزي كه من ديگه سر قرارمون نيومدم و چي؟اونم يادته؟2ماه و 3 روز بعدشم يادته؟....
امروز دقيقا"چندمه؟اصلا" تو چه ماهي هستيم؟جدي جدي 2 سال گذشت؟2 سال ازاولين تولدي كه با هم بوديم!!! يعني امسال منتظر تبريك كي هستي؟يعني اونم پشت تلفن واست اهنگ تولدت مبارك و مي ذاره؟ مي دوني!!!!بعضي از تاريخا مثل پتك مي مونه و هي مخوره تو سرت،الكي الكي منتظري كه اون تاريخ برسه،كه چي؟خودتم نمي دوني!نميدوني اين روز چرا انقدر واست مهمه اونوقت اونقدر ضربه ي اون پتك شديد مي شه كه خودتو گم مي كني تو روزاي تقويم ، يادت مي ره تو چه روز و چه ماهي داري نفس مي كشي ،مثل امروز من! اونقدر گم مي شي كه يادت ميره ربط اون روز كه انقدر واست مهم بوده چيه!تازه ميفهمي الكي خودتو انداختي وسط و بيخودي خودتو با اون روز سرگرم كردي!!! فكر كنم امروزم از اون روزاست اما مهم نيست الان اين تاريخ به من ربط داره يا نه مهم اينكه 7 شهريور 2 سال پيش به من ربط داشت منم به حرمت همون روز مي گم تولدت مبارك!!! به خاطر تولدت خدا بهت يه صفحه ي ديگه از زندگي و كادو داد،يادت باشه 365 روز فرصت داري تا نقاشيش كني پس هنرمندانه نقاشيش كن بذار وقتي بر مي گردي و دفترچه ت رو ورق مي زني به يه نقاشيه قشنگ و به ياد موندني برسي كه تك تك لحظاتي كه واسه خلق كردنش به كار بردي واست گرامي باشن مثل تو تو دنياي من.... راستي موقع فوت كردن شمع هات ارزو هاي قشنگ قشنگ كن مثل بودنت.... مرسي كه به دنيا اومدي _______________________________________
ديگه بسه تو قفسي كه اين دنيا واسمون ساخته زندگي كردن....ديگه بسه غصه خوردن...ديگه بسه چشم به راه موندن...براي تو!!!تو رفتي،منم رفتنيم،با اين تفاوت كه تو به سوي اينده رفتي ولي من هنوز توي گذشته ها جا موندم .خيلي سعي كردم كه پيش برم ولي نشد.ديگه پاهام ياري رفتن بهم نمي دن ديگه بالهايي كه با ارزو هاي محالمون واسم ساخته بودي باز نميشن....ميخوام برم از اين ديار،تو مي گي كجا برم؟هر جا كه برم خيالت ولم نميكنه ....همون خيالي كه هميشه باهام بود و هست.نيستي كه ببيني تمام زندگيم شده پرسه زني بين تموم خاطراتمون!!!اخه با انصاف به منم حق بده...منم دلم مي خواست هميشه با تو باشم ولي به چشم خودت ديدي كه نشد.توام ديدي منم ديدم با اين تفاوت كه توبه ظاهر قبولش كردي ولي من نه!!!نمي خوام بيشتر از اين اذيت شي پس به خاطر منم كه شده اگه هنوزم دوسم داري تو مسير سرنوشت حركت كن.بيشتر از اين به خودت عذاب نده ازت خواهش مي كنم اگه هنوزم فراموشم نكردي... سخته بگم ولي ميگم:اگه بودنم اذيتت ميكنه فراموش كن...از يادت ببر... نذار بيشتر از اين قرباني بشي! بايد ميرفتم تا تو ازاد باشي.....مراقب روياهات باش _____________________________ پ.ن.يه معذرت خواهي بهت بدهكارم ، به خاطر تمام وقتايي كه راجع بهت زود قضاوت كردم ،به خاطر تموم وقتايي كه فكر ميكردم فراموشم كردي،به خاطر همه چي....معذرت!!!
یه سوال میپرسم لطفا" تو کامنتا جواب بدید....
اگر بفهمید عزیزترین فرد توی زندگیتون ، بهترین دوستتون یا کسی که تموم زندگیتون رو بر مبنای اون بنا کردید ، ساخته خیال خودتونه و وجود خارجی نداره چه احساسی بهتون دست میده ؟ لحظه ای که ندونید آیا بهش زنگ زدید یا نه ... آیا اون با شما حرف زده یا نه ... آیا دیدیدش یا نه ... همه چی ، از آدرس خونه تا شماره تلفن ، قیافه و تکیه کلاماش و حرفاش و رفتاراش ساخته ذهنتون بوده ! چه احساسی بهتون دست میده ؟! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.این پست درخواستی بود و ارمینا ازم خواسته بود که این سوال و بپرسم
دوست داشتن برای تو واژه ای بیش نیست واژه ای تکراری که ابایی از گفتنش نداری تکراری مانند تمام واژه های دیگر بی عمل و بی سرانجام تو از دوست داشتن فقط واژه هایش را آموختی و هیچ گاه ندانستی واژه ها بی عمل یعنی هیچ یعنی پوچ دوست داشتن برای تو حتی در این نیست که فردا را به یاد داشته باشی زیرا برای تو فردا روزی نیست اما برای من بود فردا روز شروع همان واژه ها بود واژه هایی ... ولی تو آغازین روز همان واژه ها را نیز در روزمرگی هایت خاک کردی تو حتی من را نیز در روزمرگی یت فراموش کردی سالروز بيست و نهم خرداد 86 _________________________________________ پ.ن.يواش يواش داره باورم ميشه كه بيست و نهم خرداد هيچ ربطي به من نداره و داره باورم ميشه كه تو اين روز هيچ اتفاق مهمي نيفتاده و من بيخودي اين روز و به عنوان يه روز مهم نو تقويمم دورش خط كشيدم.
نوستالژي يعني يه خيابون خلوت كه بارون داره ميشورتش و تنها صدايي كه مي اد،صداي سياوش قميشي كه تو گوشم ميگه: تو بارون كه رفتي،شبم زير و رو شد،يه بغض شكسته رفيق گلو شد... يعني سال دوم راهنمايي و دعواهاي من و ترانه و رفاقت پابرجامون (دعواهاي اول سال ،دعواهامون سر پرسپوليس و استقلال و...) يعني البوم 20 كامران و هومن و اقا فريبرز و سر زدن من به مغازش واسه اينكه مي خواستم اولين نفري باشم كه البوم و مي خرم يعني خيابون تركمنستان و ملك و ابميوه فروشي بغل سينما صحرا و مهسا.يعني مهسا يعني امتهاناي نهايي سال سوم راهنمايي و پارك اويني.يعني مدرسه دوران راهنماييم.يعني راهنمايي رضايي. اومد..._bisetare يعني چت روم شماره 9 و اولين پي امي كه از طرف كسي به اسم يعني اولين قرار جلوي اموزشگاه سفير (يادته چقدر منو كاشتي؟.) يعني سينما ايران، سالن قرمز، فيلم 10 رقمي. يعني خونه ي بچگيا و مامان بزرگم كه هميشه مي پريدم و بيدارش مي كردم .يعني مامان بزرگم يعني سال نحسي كه ازم گرفتش.يعني همون كه الان نيست.يعني همون خونه ي قديمي كه الان هر موقع ميرم طرفش تا ياد بچگيام بيفتم با يه ساختمون چند طبقه رو به رو ميشم و يهو كل اون طبقه ها رو سرم خراب ميشن يعني همون روز لعنتي كه واسه اخرين بار رفتم تو اون خونه تا از اتاق ها و خاطراتي كه رو در و ذيواراش گماشته بوديم خداحافظي كنم و چند ساعت بعد كه يه ماشين بزرگ اومد و تمام اونا رو خراب كرد و اين وسط فرياد هاي خفه شده تو گلوم بود كه ميگفت: انقدر با تيشه نكوبيد رو اون پله ها.به خدا من رو اونا بزرگ شدم. هنوزم كه هنوزه درد تيشه هاي اون روز رو تو تمام خاطراتي كه تو وجودم حك شده حس مي كنم يعني مهد كودك دانش و من و شاهين ويلدا و امير و نيلوفر.يعني همون كتاب داستاني كه واسه شاهين خريده بودم تا روز اخر بهش بدم ولي هيچ وقت ديگه نديدمش.روز اخر دير رسيده بودم. يعني كوچه ي خاك سرشت پلاك 5 و يه ساختمون پر از بچه كه همش اويزون درخت انگور تو حياط بودن.يعني همون پير مرد و پيرزني كه همش دعوامون ميكردن و ميگفتن : نكَنيد اون غوره هاي بيچاره رو.همونايي كه الان نيستن. يعني 9 اذر سال 85 تولد مهسا و گيتار زدن نيلوفر و حس غريبي كه بهمون ميگفت 9 اذر سال 86 از همديگه خبري نداريم.(همون طوري هم شد!لعنت به اون احساس) يعني ولنتاين همون سال و اون كادويي كه ترانه بهم داد.(قرار بور واسه سمانه باشه ديگه؟نه؟) يعني جريان هندونه بردن تو مدرسه.يعني اش خوردن و مستقيم راهيه دفتر مدرسه شدن.يعني زنگايي كه بدون معلم ولي با ساميه و مليكا ميگذشت. يعني مازي و شخصيت منحصر به فرد قديميش و بچگياش.يعني اهنك عشق مجازي(اخي!كاش دوباره همون بشي!) يه سري چيزاي ديگه ايي هم هست كه چند سال بعد واسم تبديل ميشه به نوستالژي.مي ترسم اون موقع كسي نباشه كه ازم بخواد نوستالژي هامم رو بنويسم پس الان مي نويسمشون. يعني بچه هاي كلاس 201.يعني مهديه و لهجه اش يعني زهرا و اداهاش يعني بهارو جرياناش يعني ياسي و چل بازياش (ياسي هست!چي؟حذف؟) نوستالژي يعني ارمينا و دنياي قشنگش.يعني دوستيي كه خيلي زود عميق شد. يعني ساعت 6 بعد ازظهرهر روز تو بوستان مادر.يعني بوستان مادر و دوستايي كه اونجا پيدا كرديم.يعني همون تاپ زرد كه هميشه با مهديه سرش دعوا ميكرديم. يعني بالاي بالاي سرسره ي پارك انديشه و ساندويچ هاي زاپاتا. يعني راه مدرسه تا خونه و كاراي هر روزمون.يعني فوتبال با ميوه ي درخت كاج تو راه خونه. يعني امتحانا و پارك انديشه و بچه هاي پارك.يعني پارك انديشه. يعني پارك نشاط و جوجه كشيدن من. يعني تصادف مهديه و اومدنش تو پارك با اون وضعيت.(اخه مگه مجبوري با اون حالت بياي پارك؟معتاد!) يعني هل دادن ميني بوس سرويس . . . يعني تمام لحظاتي كه با اين بچه ها گذروندم و همه چيزايي كه يادم دادن ______________________________________________________ ارمينا ممنون كه دعوتم كردي تو اين بازي شركت كنم. منم از ترانه و شادي و مهيار و سحر دعوت ميكنم كه تو اين بازي شركت كنن
امسالم داره نفساي اخرش و مي كشه،مثل سال هاي پيش،همش دارم به خودم تلقين ميكنم امسال با سال هاي پيش هيچ فرقي نداره،همش دارم به خودم ميگم امسال هيچ جاش هيچ خلائي نداره مثل پارسال،مثل سالهاي پيش كه هر كدوم يه جور گذشتن حالا چه خوب چه بد. از همون قديم نديما رسم بوده عيدا خونه ي هر كسي ميرفتي حداقل يه دوزاري به عنوان عيدي مي ذاشت كف دستت حالا مگه ميشه خداي تو-خدايي كه بهترين رفيقت محسوب مي شه-بهت هيچي نده كه تو بخواي از اون به عنوان بهترين هديه ي سالت كه از بهترين رفيقت گرفتي ياد كني؟ سال84 بود ،هديه اي بهم داد كه لنگه نداشت،يادش بخير يكي از فرشته هاش و فرستاد كه بهم بفهمونه هنوز دنيا منو كنار نذاشته،منم اسمش و گذاشتم دوست،يه رفيق كه هنوزم كه هنوزه جايگاه رفيق بودنش رو حفظ كرده .((ترانه تو دنيام يك يدونه اي))چه اون موقع چه الان چه10 سال ديگه از خدا بابت هديه ش ممنونم. يه سال گذشت با تمام خوبي ها و بدي هاش،شد سال85 يه سال ديگه،يه هديه ي ديگه، يه فرشته ديگه،اسمش مهسا بود.تك بود،تو همه چي،ولي اين فرشته از اون فرشته هايي بود كه تا رسيد به زمين،شد زميني.مثل همه تو زرق و برق دنيا رنگش عوض شد.يادش رفت يه هديه بود،مهسا خانوم يادته؟!؟مي خواي همه حرفات و يادت بيارم؟!؟هديه جونم اون زرورقي كه دور خودت پيچيدي قشنگت نميكنه،تو هر كاري كني هنوز مهسايي پس اين خودنمايي ها واسه چيه؟ سعي نكن وانمود كني كه عوض شدي!تو چته؟پاره كن اون زرورق و،خودت باش! بازم گذشت،بد نگذشت!بازم يه سال جديد و يه هديه ي جديد،اين يكي فرشته نبود يه مسافر بود!شاهكاري بود در حد خودش،از اون به بعد وجودش تموم لحظه هام و پر كرد:وجودش،بودنش،حسش،فكرش،صداش،حرفاش،هميشه باهام بود.واي اگه نبود چه خلائي احساس مي شد.يه هديه بدون پالت پر از رنگ كه هر وقت دلش خواست يكي از اون رنگ ها رو استفاده كنه!يه هديه كه مطمئن باشي واسه خودته،چقدر مسافرم و دوست داشتم ،هر چي دورو بريام ميگفتن مسافر واسه رفتن ساخته شده باورم نمي شد.بازم گذشت با تموم هيجان هاش رسيد به امسال!خدا جونم امسال بهترين هديه ات چي بود؟زرورقي كه فرشته ام دور خودش تنيده؟نبودن اوني كه بودنش تموم لحظه هام بود؟خلائي كه تو زندگيم حس ميشه؟قرص هاي رنگارنگم؟شخصيت جديدم كه خودمم حالم ازش بهم ميخوره؟اين شخصيتي كه وقتي ميرم جلوي ايينه دلم ميخواد ايينه رو خورد كنم؟ از قديم گفتن دندون اسب پيش كش و.... مهم اينه كه به يادم بودي مگه نه؟ايراد از منه كه نمي تونم قشنگيه هديه هات رو ببينم (( خدا جونم مرسي كه به يادمي اغوشت و باز كن و من و توش جا بده)) ______________ پ.ن. دلم مي خواس بقيه ي هديه هامم بنويسم ولي ترسيدم اونام مسافر باشن پ.ن.دلم مي خواست تو خونه تكوني دلم همه حرفام و بزنم ولي بعضي حرفهارو چون ميدونم واسش ارزش قائل نيستي واسه اينكه حرمتشون شكسته نشه نمي زنم (مخاطبش تويي مهسا خانم) پ.ن.نمي خوام راجع به اين حرفا بعدا" چيزي بشنوم.هر حرفي داري همين جا بزن! پ.ن.از همه دوستاي جديدم(بهار ياسي زهرا مهديه ارمينا و خيلياي ديگه) ممنونم كه دوستمن و قراره كه بشن رفيقم پ.ن.راس ميگن اوني كه مسافره،مسافره نمي شه به زور نگهش داشت پ.ن. وقتی پاها می خوان برن...هیچ تقصیر کفش ها نیست رفتنت رو تقصير كفشات ننداز پ.ن اخر.هي... رفیق...باور کن راه بی پایان عشق قدم های استوار ترمیخواهد پس اگه جُربُزَش رو داري قدم بردار
ميگن هركسي تو زندگيش يه (تو) داره كه واسه اون مي خونه،واسه اون مينويسه...حتي نفس كشيدنش وابسته به اونه،خلاصه واسه اون (تو) زندگي ميكنه.
ميگن ادما(اونايي كه (تو)هاشون واسشون خيلي عزيزه)خيلي بخشندن،واسشون مهم نيست اين (تو) واسه خودشون باشه يا نه،مهم اينه كه زندگي كنه،نفس بكشه و از زندگيش لذت ببره. منم امشب دلم واسه (تو)ي خودم تنگ شده.اونم ديگه واسه من نيست رفته (تو)ي يكي ديگه شده ازش خيلي بي خبرم.حتما همه چيز رو به راهه كه ازش خبري نيست.حتما دو رو برش اونقدر ادم هست كه منو فراموش كرده.فكر كنم ازش خيلي دور شدم،اميدوارم يه كسي نزديكش باشه كه واسش درد دل كنه،ولي با اينهمه بي معرفتي بازم واسم عزيزه.اخه باورم نميه اين همونه كه......... اخه هميشه ميگفت تو (تو)ي مني.اخه مگه ميشه يه دفعه يكي ديگه بشه (تو)ي اون؟ (تو)ي عزيزم من ديگه با كدوم اميد از هر كسي سراغت وبگيرم وقتي از همين الان ته قصه رو ميدونم؟ولي: (تو)ي عزيزم،(تو)ي خوبم هنوزم بخاطر تو زندگي ميكنم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن.من هيچ (تو)يي تو زندگيم ندارم بنابراين،اين نوشته مخاطب خاصي نداره. پ.ن.پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد. دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد. در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد: صدقه عمر را زیاد می کند!!! .... منصرف شد
كنترل رو برميدارم و تلويزيون و روشن ميكنم" هيچ كس تنها نيست....." اين يه تيزر تبليغاتي ولي من با اين همه بازم جوش مي ارم، حتي مخابراتم با اين كه موبايلم و اشغال ميذارم بازم منو ادم حساب نميكنه...بازم ميگه هيچ كس تنها نيست...پس من اينجا چي ام ؟؟؟ يه سوال : من دارم زندگي و به گا ميدم يا زندگي منو؟ يه تشكر بهت بدهكارم به خاطر تمام اون تلاش هايي كه كردي تا من و متقائد كني كه زندگي ارزش جنگيدن رو داره خيلي تلاش كردي تا بهم بفهموني من ميتونم، خواستي كه به سمت جلو هلم بدي تا ادامه بدم هدفمند و اميدوار...ولي مگه نميدوني من پر از اميدم؟اميد به اينكه بلاخره يه روز تموم ميشه... زندگي و ميگم وگرنه مگه اين همه پوچي و نكبت تمومي داره؟اميد به اينكه بلاخره جواب همه كسايي كه دست به دست دادن تا من اين بشم و با نبودنم مي دم و از خجالته همه شون درميام .اميد به اينكه بلاخره اين خلاء پر ميشه حالا با چي خدا مي دونه......الان داري بهم فحش ميدي و ميگي اون همه حرف زدم اخرشم هيچي نتونستم حاليش كنم؟ اشكال نداره اگه نتونستي حاليم كني كه زندگي قشنگه و ...يه چيزي و بدجور بهم فهموندي اينكه: اونقدر ارزش دارم كه بياي اينجا تا از حال و روزم باخبر شي.... ولي اگه واقعا" خوشحاليم خوشحالت ميكنه همه چي و از نو مينويسم: ( به قول خسرو ي عزيز)
|
About![]()
نمیخوام از خودم چیزی بگم,میخوام همونی باشم که تو می خوای,همون که تو تصور میکنی,فقط میخوام بچگیامو به بزرگیای خودت ببخشی...
Home
|